ققنوس
ای تمام این خاک، خاکی که فرش خواب گرسنگان بی آشیانت شده ای ، خاکی که شمرده ای تمام قدم های معصومی که با اشک بدرقه شده اند و به خاطر داری فرزندانت را ، زمانی که سپرت می شدند تا مبادا آتشی به تو آسیب بزند. خاکی که عاقبت نعش کش فرزندان آتش گرفته ات شدی اما تن شریفشان را خود به امانت پذیرفتی تا فرزندی بزایی از جنس شرافت آنکه درونت خفته. ای تمام این خاک ، خاک خون آلود، من را به فرزندی بپذیر.
خرمگس معرکه
سرگردان شدیم از بس گم کردیم هر چه بنا بود بر آن جامعه را بسازیم.گاه می بینم کسانی از جنس خودم که به هیچ تکیه داده اند .تکیه گاه بی بنیادی که بنیاد بر باد می دهد. هیچشان فریب را می ستاید و دروغ را فضیلت می شمارد . غریبند آدمهای تمیز ، قسط وام وجدان می دهند آدمهای پاک. می آید زمانی که حسرت یک روز زندگی نصیب هر کس شود .آی آدمها ! به یاد بیاوریم آنچه به واسطه آن انسان خطابمان می کنند.
نه برادر!
دنیای تو درون توست و هرجا که می روی همراه تو.دنیای تو تغییر می کند زمانی که درون تو تغییر کند.پادزهر تغییر را جایی نمی یابی جز درون خودت.منصفانه به قضاوت خودت بنشین،روز هایی که به دیروز و گذشته ات تبدیل شده ، همه، به انتظار سپری شده اند.انتظار اتفاقی که ناگهان همه چیز را مساعد حالت کند .عمری پر از روز های خوب، که ادامه نیافتند و امروز خاطره آن روزها را ورق میزنی.نه برادر! اینگونه که تو پیش می روی عمر پایان پذیرت را می سوزانی و آن اتفاق که حتی نمی دانی دقیقا چیست، نمی افتد.همه چیز از درون تو آغاز می شود چه بپسندی و چه تلاش کنی تا به خود ثابت کنی که اینگونه نیست.
یه بوس کوچولو
درست زمانی که حس می کنی کسی به فکر کاستن از درد توست،روی حست خط بکش.بار روی دوش تو را کسی بر دوش نمی گیرد.جز این بیندیشی ، روزی می رسد که می بینی بار بر دوشت مانده.به این امید که کسی دستی به سویت دراز کند منشین .دور همه را خط بکش .اینقدر که برای ذهنت صرفی نداشته باشد حتی یک دقیقه به کسی جز خودت فکر کند.پایبند این عهد بمان ، فقط این پیمان را برای کسی بشکن که خریدار یه بوس کوچولوی توست.
گلادیاتور
راه بلد خود تویی و دیگر هیچکس به یاری تو نمی آید مگر در مسیری باشی که مسیر کس دیگری هم باشد.سوارت شود یا تو را بفرستد که سنگ از مسیر برداری تا پایش به سنگ نخورد. جز این، دستی تکان می دهد به نشان سلام ،سلامی برای روز مبادا. به همراهی کسی دلخوش نباش. اینجا تویی و جاده ای که می روی،می ایستی،فکر میکنی،خسته می شوی،زیر سایه - اگر یافتی - می نشینی،برمی خیزی و می روی. اینگونه که بیندیشی ،تنها در انتظار خودت می مانی .
به یک عدد خدا نیازمندم
حال که تنها می توانم بنویسم از حالی که دیگر حال نیست ، این تنها کار که ابزارش در دست من است، می نویسم از آرزوهای برباد رفته تا تسکین کاش هایم شود . روزی در جواب کسی که یادم نیست که بود و نوشته بود اگر خدا بودم کسی گرسنه نمی خوابید، دردمندی به درد هایش عادت نمی کرد،خسته از راهی برای لحظه ای آرامش ،سایه از ناکسان کرایه نمی کرد،کودکی حسرت آغوش نداشت،دستان مرد خانه ای خالی نمی ماند ،زنی شرافتش را حراج لقمه ای نان نمی کرد و... نوشتم : خدا باش. اکنون اما ، با تمام وجود می خواهم خدایی باشد تا خداوندی ناکرده ما را جبران کند .
دارا و ندار
" کوله بارم پر از تمسخر و دلسوزی عذاب آور نسل آدم. پر از تنهایی بی مانندی که انتخابش نکردم. پر از تشویش که وقتی مرا می بینند به خود چه می گویند ، به دیگری چه می گویند .پر از واهمه وقتی کسی با من حرف می زند و به چشمانم نگاه نمی کند، به من نگاه نمی کنند. پر از خنده تلخ وقتی کسی خطابم نمی کند تا مرا بشناسد . آرزویم شده حرف زدن با آدمیزادی که نمی بیند... "
اینها حرف هایی است که می شنوم وقتی حرفی نمی زند، دخترکی که از دست داده ، که زیبایی صورتش را از دست داده.
مزد مرد
مزدی به مردانگی نمی دهند که اگر چنین بود ،نه بغضی چشمی را تر می کرد ، نه چشمان تری تن می فروخت ، نه تنی ، کبودِ دستی می شد، نه دستان کودکی پینه می بست ، نه دستان پینه بسته ای خالی می ماند و نه دستان خالی بغض می کرد . و آنان که بی مزد مردانگی می کنند، دیر یا زود ، به تیغ مزدوران ، تنشان به خاک می افتد . تنشان آری اما شرفشان نه. اینک ، سلامتی شرف ، که در برزخ بی عملان و نان به نرخ روز خوران ، ایستاده می میرد.
عمرم به رنج
یکی روز بر شب رساند که در شب خزد مارگونه ، لختی ، به بالین بی تاب تب کرده جانش. یکی روز بر شب رساند که در شب رود گوشه ای دنج و آرام، نشیند ،غمی را سپارد به سیگار و دودش . یکی روز بر شب رساند که چشمی نهد بر خیالش، و خوابش و رویای گم گشته در روزهایش . یکی روز بر شب رساند که اشکی بریزد برای شکم خالیان ، خستگان ، راه گم کردگان . یکی روز بر شب رساند که پر می شود روزش از نفرت و ناله و آه انسان . و من روز بر شب رسانم و شب را به روز ، وعمرم به رنج .
از اینجا چیزی با خود نمی برم
راه که می روم، نگاه که می کنم ، غریبه ام . آنجا که اسب فارغ از افسار و تازیانه ، شیهه می کشد و می تازد و دشت را مهمان فریادش می کند.آنجا که درخت بی ترس تبر می روید و در باد می رقصد وجان پناه پرنده می شود.آنجا که پرواز را یاد می دهند و آدمانش قفس نمی سازند و در پیاده رو ، کاسه ای نمی بینند که کنارش کودکی نشسته. شهر من آنجاست. من اینجا غریبه ام .
نظرات ()